[ ذَ فَ ] (اِ مرکب) آتش افروز.
آذرفروز. آذرافزا. ظرفی سفالینه که مجاور
آتش نیم افروخته نهند تیز کردن آنرا:
نفس را بعذرم چو انگیز کرد
چو آذرفزا آتشم تیز کرد.
رودکی. || مقراضی که آتش بدان تند و تیز کنند.
||(نف مرکب) سادن و خادم آتشکده.
لینک ها و اشتراک گذاری
آذرفزا
شماره: 945
تاریخ: ۱۴۰۴/۲/۳
معنی و تعریف
[ ذَ فَ ] (اِ مرکب) آتش افروز.
آذرفروز. آذرافزا. ظرفی سفالینه که مجاور
آتش نیم افروخته نهند تیز کردن آنرا:
نفس را بعذرم چو انگیز کرد
چو آذرفزا آتشم تیز کرد.
رودکی. || مقراضی که آتش بدان تند و تیز کنند.
||(نف مرکب) سادن و خادم آتشکده.