معنی و تعریف
[ اَ بُلْ مُ ظَفْ فَ ] (اِخ)
جمحی . صاحب برید بروزگار سلطان
مسعودبن سلطان محمود غزنوی در آخر
عهد سوری به نیشابور. و ابوالفضل بیهقی
گوید: حال این فاضل در این تاریخ چند
جای بیامده است و خواجهٔ بزرگ احمد
عبدالصمد او را سخت نیکو داشتی و گرامی
و مثال داده بود وی را پوشیده تا انهی کند
بی محابا آنچه از سوری رود و میکردی و
سوری در خون او شد و نبشته های او آخر
اثر کرد در دل امیر. و فراختر سوی این
وزیر نوشتی وقتی بیتی چند شعر فرستاده
بود سوی وزیر آن را دیدم و این دو سه بیت
که از آن یاد داشتم نبشتم و خواجه حیلت ها
کرد تا امیر این را بشنید که سوی امیر نبشته
بود و سخن کارگر آمد:
امیرا به سوی خراسان نگر
که سوری همی بند و ساز آورد
اگر دست شومش بماند دراز
به پیش تو کار دراز آورد
هر آن گاو را کو بسوری دهی
چو چوپان بد داغ بازآورد.
رجوع شود به تاریخ بیهقی چ فیاض
ص ۵۴۵، ۵۵۰، ۵۵۴، ۶۰۵، ۶۱۱.