معنی و تعریف
[ رَ ] (اِ) رنج. محنت. آفت :
از چشم بد ای مرا چو دیده
یک روز مباد آدرنگت.سنائی.
|| نیستی و نابودی و زوال :
مهرگان بر تو مبارک باد از گشت سپهر
جاه تو بی عیب باد و عمر تو بی آدرنگ.
معزی.
|| خدوک. غم. اندوه. || دمار.
هلاک. || (ص) روشن. منور. شاید
مخفف آدررنگ مرادف آذررنگ. و به معنی
آذرنگ بذال معجمه در تمام معانی آن نیز
آمده است.