معنی و تعریف
[ اَ بُلْ حَ سَ نِ ](اِخ)
یکی از قدمای مشایخ صوفیه. او را
امیرالقلوب و قمرالصوفیه می گفتند و مرید
سری سقطی، از اقران جنید است و صحبت
احمد حواری دریافته است و او صحبت را
فریضه و عزلت را ناپسند می شمرد. وقتی
احمدبن محمدبن غلاب بن خالدبن فراس
باهلی معروف بغلام خلیل حکم به زندیقی
او و جنید و شبلی و ابوحمزه و جمعی دیگر
از مشایخ کرد و خلیفه آنان را بقاضی سپرد
و قاضی پس از استخبار حال آنان کس
بخلیفه فرستاد که اگر اینان ملحد و زندیقند
پس در روی زمین موحدی نیست و خلیفه
ایشان را بخواند و گفت حاجت خواهید
گفتند حاجت آن است که ما را فراموش
کنی که ما را از تو ردّ چون قبول نزد حق و
قبول چون رد اوست تعالی، خلیفه بگریست
و ایشان را بکرامتی تمام روانه کرد. (نقل
باختصار از تذکرةالاولیاء). برای اقوال و
شرح حال او رجوع بهمان کتاب شود.