معنی و تعریف
[ اَ بُلْ حَ سَ ] (اِخ) الصایغ
(شیخ...) علی بن محمدبن سهل دینوری. در
تذکرةالاولیاء عطار آمده است که: او در
مصر مقیم بود و از بزرگان اهل تصوف و
یگانهٔ وقت بود، بوعثمان مغربی گفتی
هیچکس را نورانی تر از بویعقوب نهرجوری
ندیدم و بزرگ هیبت تر از ابوالحسن الصائغ.
ابوالحسن را پرسیدند از دلیل کردن شاهد بر
غائب، گفت: استدلال چگونه توان کرد از
صفات کسی که او را مثل باشد بر آنکه او را
مثل نباشد. و از او پرسیدند از معرفت،
گفت: منت دیدن است در کل احوال و عجز
گزاردن شکر نعمتها بجملهٔ وجود و بیزاری
است از پناه گرفتن و قوت یافتن از همهٔ
چیزها. از او پرسیدند که صفت مرید
چیست. گفت: آن است که حق تعالی
فرموده است:{/B ضََاقَتْ عَلَیْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمََا
رَحُبَتْ وَ ضََاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ ؛۸-۱۶۹:۱۱۸/} یعنی
زمین با بسط و فراخنائی خود تنگ است بر
مریدان و تن ایشان بر ایشان تنگ
گشته است، گرد جهانی میطلبند بیرونِ هر دو
عالم. و گفت اهل محبت بر آتش شوق که به
محبوب دارند تنعم میکنند بیشتر و خوشتر
از تنعم اهل بهشت و گفت دوست داشتن تو
خویش را، هلاک کردن است خویش را و
گفت تمنی و امل از فساد طبع است -انتهی.
و صاحب صفةالصفوه گوید وفات ابوالحسن
به سال ۳۳۰ هـ . ق. به مصر بود.