معنی و تعریف
[ اِ مِ نِ بَ ] (اِخ)
عشاری، معروف به ابن بکوس. مکنی به
ابواسحاق. طبیبی ماهر و مترجمی زبردست
بوده است و زبان سریانی و عربی نیکو
میدانسته و او یکی از بیست وچهار طبیب
است که عضدالدولهٔ دیلمی در سال ۳۶۸
هـ .ق . بخدمت بیمارستان عضدی گماشت و
ابراهیم پس از ابتلاء بکوری نیز بطبابت
اشتغال داشت. از تألیفات اوست کُنّاشی در
طب و نیز قرابادینی و در آخر آن مبحثی
راجع باینکه آب خالص ارطب از ماءالشعیر
است. دیگر رساله ای در جدری. و او
راست: کتاب فی الرؤیا. و کتاب الحس و
المحسوس و کتاب اسباب النبات
ثاوفرسطس را به عربی ترجمه و کتاب
سوفسطیقای ارسطو را که ابن ناعمه
بسریانی کرده به عربی آورده و نیز ترجمهٔ
سریانی ابن ناعمه را اصلاح کرده است. و هم
بقولی نقل کتاب الکون والفساد ارسطو به
عربی از اوست. (از ابن الندیم و جز آن).