معنی و تعریف
[ مَ لَ ] (ع اِ) محل سلخ و جائی که در
آن گوسفند را پوست میکنند. ج، مسالخ.
{P(1)
.eriatilim etsoP - P}{P(2)
.emra xiaP - P}{$20886$}(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جای
پوست کشيدن چارپايان به معنی ذبح کردن
حيوانات. (آنندراج) (غياث). آنجا که گوسفند
از پوست بيرون کنند. (مهذب الاسماء).
کشتارگاه. سلاخخانه. (يادداشت مرحوم
دهخدا):
عدوی جاه ترا بخت بد نهاز شدهست
به پای خويش همی آردش سوی مسلخ.
سوزنی.
در آن مسلخ آدميزادگان
زمين گشته کوه از بس افتادگان.نظامی.
زين چنين عمری که مايهیْ دوزخ است
مر قصابان غضب را مسلخ است.
مولوی.
|| آنجا که جامه در گرمابه برکنند. (مهذب
الاسماء). آنجا که جامه بيرون کنند در گرمابه.
(دهار). بُنه. بينه. رختکن. سربينه. سربنه.
سرحمام. (يادداشت مرحوم دهخدا).
جامهکن:
اين جهان مسلخ گرمابهٔ مرگ آمد
هرچه داری بنهی پاک در اين مسلخ.
ناصرخسرو.
به وقتی که بيرون آمديم هرکه در مسلخ
گرمابه بود همه بر پای خاسته بودند. (سفرنامهٔ
ناصرخسرو چ دبيرسياقی ص257). چون از
گرمابه بيرون آيد اندر مسلخ بخسبد تا عرق
کند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). در جنب خانه
حمامی عالی و مسلخی منقش به کاشی
تراشيده و جامهای رنگين ساخته. (تاريخ
جديد يزد).