معنی و تعریف
[ اَرْ ] (ع اِ) جِ رَوق، به معنی شاخ.
(منتهی الارب). || باران بزرگ قطره:
القت السحابة علی الارض ارواقها؛ ابر آنچه
باران داشت بر زمین فروریخت. || آب
صافی. (منتهی الارب):
کاینچنین اندر همه آفاق نیست
جز رحیق و مایهٔ ارواق
نیست.مولوی.
|| اَرواق لیل؛ اثنای تاریک شب.
|| ارواق عین؛ جوانب چشم.
|| اِسبال ارواق؛ جاری شدن اشکهای
چشم. || رمی بارواقه علی الدّابة؛ سوار
ستور شد. || رمی بارواقه عن الدابة؛
فرودآمد از ستور. || القی ارواقه؛
سخت دوید و آرمید بجائی. کأنّه من الاضداد.
|| القی فلان علیک ارواقه؛ نیک
دوست میداری تو او را. (منتهی الارب).