[ گَ ] (نف، ق) گزنده. در حال
گزیدن :
دهقان بتعجب سرانگشت گزانست
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار.
منوچهری.
گفت نی من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان.مولوی.
نقش آب است ار وفا خواهی از آن
بازگردی دستهای خود گزان.مولوی.
لینک ها و اشتراک گذاری
گزان
شماره: 269774
تاریخ: ۱۴۰۴/۲/۳
معنی و تعریف
[ گَ ] (نف، ق) گزنده. در حال
گزیدن :
دهقان بتعجب سرانگشت گزانست
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار.
منوچهری.
گفت نی من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان.مولوی.
نقش آب است ار وفا خواهی از آن
بازگردی دستهای خود گزان.مولوی.