معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (حامص مرکب)
گرانبهائی. || عزّ. عِزّت. (زوزنی). عزازت.
ذوآبة. (منتهی الارب). مقابلِ ذُلّ و ذلّت و
خواری: هو فی عِز و مَنعة؛ یعنی او در
ارجمندی است و با خود حمایت کنندگان و
پشتی دهندگان دارد. هو فی عِز مَنیع؛ او در
عزّت و ارجمندی است. اخسن الرجل؛ خوار
گردید بعد ارجمندی. مریرة؛ ارجمندی نفس.
(منتهی الارب):
به کسری چنین گفت کای شهریار
جهان را بدین ارجمندی مدار.فردوسی.
|| کَرامت. (منتهی الارب). بزرگواری.
|| فضیلت. || قدر. منزلت. شوکت:
کُوفان و کَوْفان؛ ارجمندی و شوکت. (منتهی
الارب). || لیاقت. شایستگی.
|| آبرومندی.