معنی و تعریف
[ فَ ] (ع اِ) خستهٔ مُقْل. (منتهی الارب)
(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هستهٔ مُقْل.
|| (مص) بر رگِ گلوی کسی زدن. (منتهی
الارب). بر فریصهٔ کسی زدن. (از اقرب
الموارد). فریصه زدن. (تاج المصادر بیهقی).
|| بریدن. (منتهی الارب) (از اقرب
الموارد). || دریدن و شکافتن. (منتهی
الارب). شکافتن پوست به آهنی که کنارهٔ آن
پهن باشد. (اقرب الموارد).