معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) بدیلی (شیخ...). خوندمیر
در حبیب السیر (ج ۱ ص ۴۲۲ و ۴۲۳) در
عنوان کشته شدن ملک مؤید و ملکهٔ ترکان و
ذکر بعضی از منازعات سلطان شاه و
تکش خان آرد: سلطان شاه بار دیگر بشادیاخ
لشکر کشیده چون فتح میسر نشد بطرف
سبزوار رفت و در تضییق اهل شهر کوشیده
کار سبزواریان به اضطرار انجامید بنابر آن
بشیخ احمد بدیلی که جمال حالش بعلوم
ظاهری و باطنی آراسته بود توسل جستند و
شیخ بمجلس سلطان شاه رفته زبان بشفاعت
اهل سبزوار بگشاد و سلطان شاه شیخ را
تعظیم نموده قبول کرد که چون بشهر درآید
مطلقا متعرض رعایا نشود بنابر آن
سبزواریان ابواب شهر بازکردند -انتهی. و
شیخ احمد از سبزوار بود وقتی که برای
شفاعت از سبزوار بیرون می آمد اهالی بسبب
انکاری که با اهل صفه و مشایخ داشتند او را
فحش میگفتند و او گفته است: اگر قومی
منکرتر از این طایفه بودی پیرم احمد این
عاجز را آنجا فرستادی. و آن قوم تیر در عقب
او انداختند چنانکه بعقب او رسید و شیخ
احمد بدان التفات نکرد و او را در حقایق
اشعار است از غزل و رباعیات و رسایل و این
رباعی از اوست:
ای جان اگر از غبار تن پاک شوی
تو روح مقدسی بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت ناید
کائیّ و مقیم خطّهٔ خاک شوی.