معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دینوری، مکنی
به ابوالعباس. از عرفای اوائل مائهٔ چهارم
هجریه است و معاصر است با مستکفی و
المطیع للََّه عباسی، بکرامت و زهد در میان این
طبقه معروف و به بیان نیکو در عداد این
سلسله موصوف بود. مردی زاهد و عابد و
اهل حال و نیکوطریقت و با استقامت احوال
بود. مولد و منشأ وی دینور و در اطراف آن
شهر و بغداد مدتی در سیر و سلوک بوده و
خود نسبت در عرفان بیوسف بن حسین
رساند و شیخ عبداللََّه خراز و ابومحمد جریری
و ابن عطار و رویم را دیده و با پیران و مشایخ
دیگر نیز صحبت داشته بود. پس از تکمیل
مقامات معرفت و عرفان و تهذیب نفس
مسافرت اختیار کرده از عراق عرب به
نیشابور رفت و در آنجا باب موعظت و ارشاد
بگشاد، مدت زمانی به خوبترین بیان و
نیکوترین زبان بموعظت خلایق اشتغال
داشت و گروهی بسیار و جماعتی بیشمار از
موعظت وی ارشاد گشته میل بطریق حق
نمودند، پس از آنجا میل برفتن بشهر ترمذ
نمود و چون خواست بدان شهر درآید خواجه
محمدبن حامد که از تلامیذ شیخ ابوبکر وراق
و از جانب وی در آن شهر بارشاد خلایق
مشغول بود بجهت دیدار آن عارف از شهر
بیرون شد و بوسه بر رکاب وی داد شاگردان او
را خوش نیامد چنین حرکتی از شیخ. او را
گفتند: چرا چنین کردی که چون تو شیخی
جلیل چنین کند مردمان عامی بدو بسیار
گروند و این خود از طریق طریقت دور است.
گفت: چنین است که میگوئید اما این کار من
دو جهت داشت اول اینکه استاد مرا زیاده به
نیکی می ستاید دویم آنکه خود مردی با زهد
و تقوی است و از متقی و زاهد خلاف رسم
سر نخواهد زد. شاگردان کلام او را پسندیده
ساکت شدند پس از یک چند اقامت به ترمذ
بشهر سمرقند رفته در آن شهر نیز مدت زمانی
بارشاد و موعظت مشغول بود تا آنگاه که
زمان عمرش بانتها رسیده در همان شهر داعی
حقّ را لبیک اجابت درداد و مقارن بود سال
وفاتش با سنهٔ ۳۴۰ هـ .ق . و در قبرستان آن
شهر مدفون گردید. وقتی از آن عارف کامل
پرسیدند که خدای را بچه شناختی؟ گفت:
بآنچه که نشناختم، یعنی بعجز و قصور خود
در این راه معترفم. و از کلمات اوست که گفته:
ادنی الذکران ینسی مادونه و نهایة الذکر ان
یغلب الذکر فی الذکر عن الذکر و یستغرق
بمذکوره عن الزّجر الی مقام الذکر فی الذکر و
هذا حال فناء الفانیه؛ فرودترین ذکر آن است
که از یاد بیرون کند غیر آن را و آخرین مرتبهٔ
ذکر و آگاهی بیرون کردن از یاد است غیر ذکر
را بگاه ذکر از ذکر و فانی گشتن در مذکور
بدان سان که رجوع نکند بملاحظهٔ ذکر که
عمل وی از نظرش مرتفع گردد و این حال فناء
فناء است که عبارت است از سقوط شعور از
غیر اگرچه آن غیر سقوط سقط و شعور باشد
و نیز گفته بسه چیز پیروی مرشد را توان نمود
و اخذ مقامات عالیه از آن توان کرد: اول
اطاعت بقسمی که در هیچ امر و فرمان او
تعلل جایز نداند و سبب نپرسد دویم افعال و
اعمال او را از برای خود حجت داند و
هیچیک را منکر نگردد سیم در سیر و سلوکْ
آن کند که او کند و اعمال و افعال خود را
مطابق با اعمال و افعال او کند و در همهٔ این
حالات منظور دارد رضای حق تعالی را.
(نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۶۱). و رجوع به
روضات الجنات ص ۲۴۶ س ۳۱ ذیل ترجمهٔ
حسین بن موسی بن هبةاللََّه الدینوری شود.