معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن منصوربن
ابی القاسم بن مختاربن ابی بکر الجذامی
الاسکندری المالکی، المکنی به ابن المنیر.
صاحب بغیه گوید: او امام نحو و ادب و اصول
و تفسیر بود و در علم بیان و انشاء یدی طولی
داشت و از پدر خویش و ابن رواج سماع دارد
و ابوحیان و غیر او از او روایت کنند و در
اسکندریه خطیب بود و در جامع الجیوشی و
غیر آن متولی تدریس بود و زمانی نایب
قاضی بود و سپس خود تولیت قضا داشت و
از آن منصب عزل و مصادره شد و کرّت دیگر
منصب قضا بوی محول داشتند. و او در صدد
برآمد که ردی بر احیاء نویسد و مادر او وی را
از آن کار بازداشت و گفت: بس نبود آنهمه زد
و خورد با زندگان که خواهی با مردگان نیز
درافتی. او راست: کتاب تفسیر و
کتاب الانتصاف فی تفسیر الکشاف.
کتاب الاقتفا فی فضائل المصطفی. کتاب
اسرارالاسرار. کتاب مختصر تهذیب بغوی و
مناسبات تراجم البخاری و غیر آن. و وفات
او به سال ۶۸۳ هـ .ق . بوده است. رجوع
بکشف الظنون و رجوع بروضات الجنات
ص ۸۳ شود.