معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن رستم
الدیمرتی. وی در حضور مجلس عم خویش
علی بن رستم در قصر او بدیمرتین در حالی
که به متنزهات اطراف ناظر بود درین اشعار
وصف بهار کرده است:
ضحک الربیع بمبسم الانوار
و بکی بعین سحة مدرار
فبدمعه اکتست البسیطة نبتها
و بضحکه ضحکت ذری الاشجار
و اذا الریاح امالها فکأنه
ثمل یمیل لنغمة الاقمار
و النرجس الغضّ الجنی کانما
تدویره بشظیتی مدوار
حدقت به فوق الزبرجد فضة
تحکی شعاع کواکب الاسحار.
(محاسن اصفهان مافروخی ص ۶۵).