معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر دینوری. داماد،
یعنی شوهر دختر ثعلب مکنی به ابوعلی.
یکی از مبرزین نحات. او اصلا از مردم دینور
است و در سال ۲۸۹ هـ . ق. بمصر درگذشت. و
این دینوری محبره برمیگرفت و از منزل پدر
زن خویش در حالیکه ثعلب بر در خانه
نشسته بود بیرون می شد و از میان اصحاب
ثعلب میگذشت و بخواندن الکتاب نزد
ابوالعباس مبرد میرفت و ثعلب به او میگفت
چون مردم ترا بینند که مرا گذاری و بدرس این
مرد شوی چه گویند و او بگفتهٔ وی اعتنا
نمیکرد. یاقوت گوید احمدبن جعفر
نیکومعرفت بود و مصعبی گوید از او پرسیدم
از چه روی مبرد بکتاب سیبویه داناتر از
ثعلب بود گفت از اینکه مبرد الکتاب را از
علماء فن فرا گرفت و ثعلب آن را از پیش
خویش بخواند. زبیدی گوید اصل او از دینور
است و ببصره تلمذ مازنی کرد و کتاب سیبویه
را نزد او قرائت کرد. سپس به بغداد شد و به
اصحاب مبرد پیوست و بعد از آن بمصر رفت
و کتاب المهذب را در نحو بنوشت و در اول
آن اختلافات بین بصریین و کوفیین را آورد و
هر مسئله را بصاحب آن نسبت کرد و علل آن
ذکر نکرد و حجتی برای مقالهٔ خویش نگفت و
در مراجعهٔ ثانوی بکتاب المهذب اختلافات
را بریخت و تنها بنقل مذهب بصریین قناعت
ورزید و در این معنی اعتماد بر کتاب اخفش
سعیدبن مسعدة کرد.
و نیز احمد را کتاب
مختصریست در ضمائر قرآن که آن را از
کتاب المعانی فرّاء استخراج کرده است و
آنگاه که علی بن سلیمان اخفش بمصر شد وی
از مصر بیرون آمد و چون اخفش به بغداد
مراجعت کرد او بمصر بازگشت و هم بدانجا
ببود تا در سنهٔ مقدم الذکر درگذشت. و او
راست: کتاب اصلاح المنطق.