معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جرج الذهبی مکنی به
ابوجعفر. معاصر ابوالولیدبن رشد. او فاضل و
عالم بصناعت طب و در اعمال آن صاحب
حسن تأتّی بود و منصور را در طب خدمت
میکرد و پس از او بخدمت پسر وی ناصر
پیوست و در مجلس مذاکرهٔ ادب حاضر
میشد و او در زمرهٔ علمائی است که بجهت
اشتغال بحکمت و علوم اوائل مغضوب
منصور و سپس مورد توجه او گردید و منصور
او را تمجید میکرد و شکر میگفت و در حق او
میگفت: ان اباجعفر الذهبی کالذهب الابریز
الذی لم یزدد فی السّبک الا جودة. وفات او به
تلمسان هنگام غزوهٔ ناصر در افریقیه ۶۰۰
هـ . ق. بود. رجوع به عیون الانباء ابن
ابی اصیبعه ج ۲ ص ۷۶ و ۷۷ و ۸۱ شود.