معنی و تعریف
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بایزید ثانی. او پس از
وفات شهنشاه بن بایزید که هم در حیات پدر
درگذشت اکبر اولاد بایزید بود و بایزید وی را
ولایت عهد داد و از غایت عشق و علاقه ای
که بدو داشت هم در حیات خود تخت و تاج
را به او واگذاشتن خواست لیکن ینی چریها
پس از وفات بایزید برادر کوچک احمد را
موسوم به سلیم بسلطنت برداشتند. احمد که
سی سال از دست پدر حکمرانی و ولایت
آماسیه داشت از این کردهٔ ینی چریان
ناخشنود و در آناطولی علم طغیان برافراشت
و پسر خود علاءالدین را به ضبط بروسه
مأمور کرد و آنگاه که سلیم بدانجا لشکر کشید
احمد آماسیه را ترک گفته بجبال مجاور
پناهید و سلطان سلیم داودپاشا را بحکومت
آماسیه تعیین کرد و بازگشت. پس از زمستان
سلطان احمد بآماسیه عودت کرد و آن ناحیه
را متصرف گردید و بار دیگر بایزید با لشکری
گران به آماسیه متوجه شده و پس از جنگی
صعب سلطان احمد مغلوب و اسیر شد و او را
بفرمان سلیم در ۹۳۹ هـ . ق. بکشتند.