معنی و تعریف
[ اَ حَ ] (ص نسبی، اِ) منصب داری
باشد از انواع منصبداران هند و آن از عهد
اکبرشاه معمول گردید. (چراغ هدایت). و در
بهار عجم آمده که جماعت احدیان تنها
منصب ذات دارند و سوار و پیاده متعینهٔ
سرکار با خود ندارند -انتهی. و گویند که
احدی از طرف پادشاه برای اجرای حکمی بر
امر متسلط می شود و بعضی مردم که احدی
بسکون حاء گویند صحیح نیست. (غیاث). و
ظاهراً بهمین معنی در ایران نیز معمول بوده
است:
سرو را سختن با قدش از نابلدی است
الف شمع به پیش قد شوخش احدی است.
محسن تأثیر.
|| فرقه ای از سپاهیان پادشاه هندوستان
است که هر صد تن را یک سربلوک کرده،
صدی گویند و هزار تن را یک دستهٔ هزاری
گویند. (شعوری).