معنی و تعریف
[ اِ ] (ع مص) جوح. هلاک
گردانیدن. || از بیخ برکندن.
(منتهی الارب). ز بن برکندن. (زوزنی).
استیصال. ذوع: قصد خاندانهای قدیم
و دودمان کریم نامبارک باشد و اقدام بر
استیصال و اجتیاح پادشاهان منکر و ملوم.
(ترجمهٔ تاریخ یمینی).
|| ببردن
سرما میوه را. (تاج المصادر). زدن سرما
سردرختی را.