معنی و تعریف
[ سَ جَ / جِ ] (اِ) خربزهٔ خام بود و
بعضی سبز و کاله خوانند. (صحاح
الفرس):
چون سیم سفجه شاخ درختان جویبار
چون زر خفجه برگ درختان بوستان.
معزی.
در پالیز تفحص کردم سفجه مژنگی یافتم
زود بحضرت ایشان بمسکنت و نیاز بردم.
(از انیس الطالبین ص ۴۸).