معنی و تعریف
[ اِتْ تِ ] (ع مص) یکی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یگانگی داشتن. یگانگی کردن : گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد گفت تا این حد ندارم اتحاد.مولوی.
یک رنگی. || یگانگی. || یکدلی. یک جهتی. || موافقت. وفق. توافق. || اجتماع. وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
|| مزاوجت. زواج. - اتحاد، اتحادالاثنین ؛ اتحاد آدمی با عقل فعال (اصطلاح فلسفه). - اتحادالأصابع؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت (اصطلاح طب). - به اتحاد آراء؛ به اتفاق آراء. ترکیب های دیگر: - اتحاد جوهر (اصطلاح فلسفه). اتحاد رباطی (اصطلاح طب). اتحاد زمان (اصطلاح فلسفه). اتحاد شکل (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه).اتحاد غضروفی (اصطلاح طب). اتحاد ماهیت (اصطلاح فلسفه).
بنر منظومهبنر منظومه
لینک ها و اشتراک گذاری
اتحاد
شماره: 18294
تاریخ: ۱۴۰۴/۲/۳

معنی و تعریف

[ اِتْ تِ ] (ع مص) یکی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یگانگی داشتن. یگانگی کردن : گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد گفت تا این حد ندارم اتحاد.مولوی.
یک رنگی. || یگانگی. || یکدلی. یک جهتی. || موافقت. وفق. توافق. || اجتماع. وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
|| مزاوجت. زواج. - اتحاد، اتحادالاثنین ؛ اتحاد آدمی با عقل فعال (اصطلاح فلسفه). - اتحادالأصابع؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت (اصطلاح طب). - به اتحاد آراء؛ به اتفاق آراء. ترکیب های دیگر: - اتحاد جوهر (اصطلاح فلسفه). اتحاد رباطی (اصطلاح طب). اتحاد زمان (اصطلاح فلسفه). اتحاد شکل (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه).اتحاد غضروفی (اصطلاح طب). اتحاد ماهیت (اصطلاح فلسفه).

اطلاعات تکمیلی

شماره ردیف:
18294
تاریخ ایجاد:
۱۴۰۴/۲/۳
آخرین بروزرسانی:
۱۴۰۴/۲/۳

لینک‌ها و اشتراک‌گذاری

مشاهده در سایت اصلی