معنی و تعریف
[ رَ بُ ] (نف مرکب) ره برنده. رهزن.
راهزن. راهبر. قاطع طریق. قطاع الطریق.
(یادداشت مؤلف). رجوع به راهبُر شود.
|| برندهٔ راه. راه سپار. رهسپر. رهنورد:
زلزله در زمین فتاد و خروش
از تکاپوی آن کُه رهبر.فرخی.
رهبر و شخ شکن و شاددل و تیزعنان
خوشرو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز.
منوچهری.
شکیب آوری رهبر و تیزگام
ستوری کش و کم خور و پرخرام.اسدی.
رجوع به راهبر شود.