معنی و تعریف
[ اَ مَ ؟ ] (اِخ) شعیب بن حسین
اندلسی. یکی از کبار شیوخ متصوفه. مولد او
به قطنیاته قریه ای به اشبیلیه است. ابوین او
تهیدست و بی چیز بودند و او پس از درس
قرآن شغل جولاهی آموخت لیکن دل او بدین
شغل آرام نمی یافت و در خود شوقی وافر
بعلم می دید عاقبت بقصد فراگرفتن علوم و
آداب به فاس که در این وقت مجمع علما و
دانشمندان بسیار بود شد و بدانجا در علوم
نقلیه و عقلیّه بمرتبهٔ قصوی رسید و سپس
خاطر او بطریقت تصوف گرائید و با ریاضات
و مجاهدات بدانجا رسید که اصحاب و
مریدان او را قطب و غوث وقت گفتند و پس
از سالی چند بزیارت خانه شد و درک صحبت
شیخ عبدالقادر گیلانی کرد و چون بازگشت به
بجایه اقامت گزید و مردم از هر سو روی به
وی کردند تا آنجا که سلطان موحدی
ابویوسف یعقوب بن منصور از نفوذ کلمه و
کثرت اصحاب و هواداران وی متوهم گشت و
در سال ۵۴۹ هـ . ق. از والی بجایه درخواست
تا شیخ را نزد او به تِلمسان فرستد و شیخ با
گروهی از مریدان عازم تلمسان شد و در چند
فرسنگی آنجا برباط عباذ که برساحل رود
اسر است درگذشت و جسد وی را در رباط
بخاک سپردند قبر او هم تا به امروز مزار
است. و محمد الناصربن ابویوسف یعقوب
المنصور بر قبر او قبه ای کرد و هریک از
ملوک و امراء چیزی بر آن افزودند.