معنی و تعریف
[ دِ رَ / رُو کَ دَ ] (مص مرکب) درویدن. درودن. خسودن. خسوردن. دُریدن. حَوقله. قطع کردن گندم و جو و امثال آن بوسیلهٔ داس یا ابزاری دیگر: کهن باغ را وقت نو کردن است نوان را حساب درو کردن است.نظامی. شراب از خوی به رویش تخم افشاند توان خورشید از رویش درو کرد. ظهوری (از آنندراج، ذیل درود).
- امثال:
کسی جو نکاشت که گندم درو کرد.
(امثال و حکم).
که کاشت و که درو کرد.
(امثال و حکم). || بسیار کُشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به درو شود.
بنر منظومهبنر منظومه
لینک ها و اشتراک گذاری
درو کردن
شماره: 147220
تاریخ: ۱۴۰۴/۲/۳

معنی و تعریف

[ دِ رَ / رُو کَ دَ ] (مص مرکب) درویدن. درودن. خسودن. خسوردن. دُریدن. حَوقله. قطع کردن گندم و جو و امثال آن بوسیلهٔ داس یا ابزاری دیگر: کهن باغ را وقت نو کردن است نوان را حساب درو کردن است.نظامی. شراب از خوی به رویش تخم افشاند توان خورشید از رویش درو کرد. ظهوری (از آنندراج، ذیل درود).
- امثال:
کسی جو نکاشت که گندم درو کرد.
(امثال و حکم).
که کاشت و که درو کرد.
(امثال و حکم). || بسیار کُشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به درو شود.

اطلاعات تکمیلی

شماره ردیف:
147220
تاریخ ایجاد:
۱۴۰۴/۲/۳
آخرین بروزرسانی:
۱۴۰۴/۲/۳

لینک‌ها و اشتراک‌گذاری

مشاهده در سایت اصلی