معنی و تعریف
[ خَ دَ لَ ] (ع اِ) یک دانه خردل یا خردله. (آنندراج). بهندی آن را رائی نامند. (از غیاث اللغات). یک سپندان. (یادداشت بخط مؤلف). || مأخوذ از تازی، چیز اندک. (یادداشت مؤلف): با عمل مر علم دین را راست دار آن از این کمتر مکن یک خردله. ناصرخسرو. خردول و خر بغائی و نی عقل و نی خرد اندر سرت بخردلهٔ او بخربقه.سوزنی. میازار عامی بیک خردله که سلطان شبانست و عامی گله. سعدی (بوستان).
بنر منظومهبنر منظومه
لینک ها و اشتراک گذاری
خردلة
شماره: 132712
تاریخ: ۱۴۰۴/۲/۳

معنی و تعریف

[ خَ دَ لَ ] (ع اِ) یک دانه خردل یا خردله. (آنندراج). بهندی آن را رائی نامند. (از غیاث اللغات). یک سپندان. (یادداشت بخط مؤلف). || مأخوذ از تازی، چیز اندک. (یادداشت مؤلف): با عمل مر علم دین را راست دار آن از این کمتر مکن یک خردله. ناصرخسرو. خردول و خر بغائی و نی عقل و نی خرد اندر سرت بخردلهٔ او بخربقه.سوزنی. میازار عامی بیک خردله که سلطان شبانست و عامی گله. سعدی (بوستان).

اطلاعات تکمیلی

شماره ردیف:
132712
تاریخ ایجاد:
۱۴۰۴/۲/۳
آخرین بروزرسانی:
۱۴۰۴/۲/۳

لینک‌ها و اشتراک‌گذاری

مشاهده در سایت اصلی