معنی و تعریف
[ اَ ؟ عَ یِ جُ ]
(اِخ) او را ابوذراعهٔ معمری نیز گفته اند. از
اوست:
اگر بدولت با رودکی نه همسانم
عجب مکن سخن از رودکی نه کم دانم
اگر بکوری چشم او بیافت گیتی را
ز بهر گیتی من کور بود نتوانم.
هر آنکسی که نباشد ز اخترش اقبال
بود همه هنر او بخلق نامقبول
شجاعتش همه دیوانگی فصاحت حشو
سخن گزاف و کریمی فساد و فضل فضول.
رجوع به مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۸۲ شود.